|
تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گلها تو را بخاطر دوست داشتن دوست تورا به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست میدارم تورا بجای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست میدارم برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب میشود و برای خاطر نخستین گلها تو را بخاطر دوست داشتن دوست میدارم تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم. تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم.. تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم.. تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم میدارم تورا به جای همه ی کسانی که دوست نداشته ام دوست میدارم. تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم.. تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم.. تورا به خاطر دوست داشتن دوست میدارم
یه دوستی می گفت برای عشق بجنگ اما برای به دست آوردن اون گدایی نکن حالا من نمی دونم چه طوری و چه موقع باید برای عشق بجنگم اگه شما می دونین خوب بگین دیگه
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
سال پیش۱۹تو دنیا یه اتفاق افتاد اینکه من به دنیا اومدم نمیدونم واسه چی؟ ولی تا الان کسی بهم تبریک نگفته البته بجز نسرین و لیلا که اونهم دوستهایم می باشند بهر حال تولدم مبارک تولدم مبارک
قد کشیدی درون چشمان ام. ساده و بی ریا و بی تردید لحظه ای در دل ام جوانه زدی. خو ب زیبا و بهتر از امید اه وقتی شبیه یک لبخند. روی لبهای من ترک خوردی تازه فهمیدم ای بهانه من! که رسیدم به خانه خورشید شاعرانه نگاههای تو را، توی این شعر عاشقانه ی خود می نویسم برای این که تو را می شود از نگاه تو فهمید پرم از غصه هایی پی در پی، پرم از لحظه های تنهایی من نمک گیر چشم های توام، من تو هستم که می شود تمدید زنده ام با تو نجابت تو، با تو تکرار می شود روزم با وجود تو شعر می گویم با تو – آری – ترانه های جدید تو که مانند یاس پیچیدی دور تنهایی ام. بدان این را به تو اصلاً نمی شود نرسید. بی تو اصلاً نمی شود خندید.
با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رویایی دخترک افسانه می خواند نیمه شب در کنج تنهایی بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهر زاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش کوچهای شهر ضربه ی سم ستور باد پیمانش می درخشد شعله خورشید بر فراز تاج زیبایش تار و پود جامه اش از زر سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر می کشاند هر زمان همراه خود سویی باد.....پرهای کلاهش را یا بر ان پیشانی روشن حاقه موی سیاهش را مردمان در گوش هم اهسته می گویند: اه... او با این غرور و شوکت و نیرو بی گمان شهرزاده ای والاست
دخترک کنار پنجره تنها نشست و گفت : ای دختر بهار حسد میبرم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز می گوشود دو چشمان بسته را می شست کاکلی به لب اب نقره فام ان بال های نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موجی بنرمی از او رمید
|
About![]()
خودکشی بهشت است ................ Archivesاردیبهشت 1388اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Links
..::شیوا جون::.. |